قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4326

تاريخ الفي ( فارسى )

تحقيق و ثبوت گناه بر ايشان ، يعقوب گفت كه « پيران ، ما را نگاه مىدارند . » غازان خان گفت كه « پيران من خدا و رسول و مرتضىاند ! بنگريم كه پيران تو غالب‌اند يا پيران من ! » و فرمود تا او را از بالاى كوه بلند به زير انداختند و اصحاب او را به ياسا رسانيدند و دامن عفو به گناه شاهزاده آلافرنگ پوشيده چون او را بخشيد ، صاحب‌ديوان را نوازش فرمود و به انعام طبل و علم و امارت يك هزار لشكر مغول سرافراز ساخت و تمامى امرا حسب الحكم بر مباركباد وزير رفتند . و در اواخر شعبان سنهء مذكوره از موضع قشلاق كوچ كرده در حدود خرقان و مزدقان « 1 » شكار كرده به ساوه آمدند و از ساوه به رى آمده ، مزاج غازان خان كه در اكثر آن ايام منحرف بود از طعام تنفر پيدا كرد . چند روزى در حدود رى بدان جهت توقف واقع شد . و چون مرض مستولى شد و هواى رى موافق نيفتاد [ 393 الف ] از آنجا كوچ كرده ، ركوب محفّه اختيار نمود . چون به نواحى قزوين رسيد و مرض اشتداد يافت ، تمامت ايل و الوس را جمع كرده به متابعت برادر خود ، اولجايتو سلطان وصيت كرد و در اين باب وصيت‌نامه‌اى به رقم آورد . و روز پنج‌شنبه يازدهم شوّال سنهء ثلاث و سبعمائه [ - 703 هجرى ] داعى حقّ را اجابت كرد . جسدش را بر سرير نقل كرده در گنبدى كه از ساخت‌هاى معمار همتش بود مدفون شد . غازان خان پادشاهى بود متّصف به جميع صفات حسنه . عدالتش در مرتبه‌اى كه در وقت كوچ سوارى كه در كشتزارى درآمدى ، صاحب كشت اسب او را به عوض آنچه پامال كرده بگرفتى . و پادشاه به نفس خود جهت تحقيق استمرار اين حكم و عدمش تنها در كشتزارى درآمده ، دشتبان دست از عنان وى برنداشت تا اسب را بگرفت ، و پادشاه پياده از كشتزار به اردو درآمده حواشى دولت را فرستاد كه آن اسب را از دهقان به قيمت اعلا خريدند . و شجاعتش به مرتبه‌اى كه ( در روز جنگ با ملك باجه به نفس نفيس چند مرتبه شمشير رسانيد ) « 2 » . و پاكيزگى دامن عصمتش به اين درجه كه بعد از آنكه مدتى از اردوى بزرگ و خواتين معظم دور افتاده بود ، در نواحى دمشق دخترى در نهايت حسن و جمال و به انواع حلّى و حلل آراسته از ملوك شام به دستش افتاد ، و با آنكه شوهر نكرده بود و قضات و علما فتوا دادند كه نكاح جايز است ، چون امراى محرم اين سخن عرضه داشتند ، پادشاه در غضب شده گفت كه « چيزى كه به دختران خود روا نداريم ، بر بيگانگان چگونه روا توان داشت ! » و او را در سر عصمت به خانهء پدرش بازفرستاد .

--> ( 1 ) . شهرى در نواحى رى در نزديكى ساوه . ( 2 ) . م : ( در روز جنگ چند مرد به نفس خود به لشكر ملك باجه به نفس نفيس چند مرتبه . . . ) ؛ ش : ( در روز جنگ چند مرد به نفس نفيس چند مرتبه شمشير رسانيد ) .